آرزو داشتم فردوسی مرا می نوشت
 
 
و افسانه می شدم!!
 

تا سهراب قبل از مرگ، بوی تهمینه را از من می گرفت
 

 جای من اینجا نبود
 

 من میان شعرهای نو، زندگی مدرن!! قلب های رنگین گم
 
 
شده ام
 

 شهر من، سوخته* است!!...
 

سرزمین من،
 

 در کرانه ی رود هیرمند، جایی در گور اصالت به خواب رفته
 
 
است
 

 و داغ سام و نریمان هنوز برایش تازگی دارد!
 

دلم برای خانه مان تنگ شده،
 

 برای آغوش بزرگِ رستم!
 

برای او که کوهی از دلیری بود برای قلب زنانه ام...
 

و حماسه ها همه از مردانگی های او جان می گرفتند!
 

آه، رستم...
 

کاش در آن گور صمیمی می ماندم
 

 و دل به وسوسه ی شهر نمی دادم!
 

تا با تو و سفال های رنگین مان،
 

 با جهانی عشق در شاهنامه خاک می شدم...!!
 
 
-
 
 
اگر فردوسی مرا می نوشت....
 

 
   
  
 
                                                               پاییز ۹۲
 
 
یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ ساعت به قلم یلدا جعفری [ ]



ب
اد مرا می برد

 تا دیار تو...

تا اندوه ناتمامِ خاطره

و ساعت... انگار، خوابِ آخرین دیدارمان را می بیند!

لحظه ها را ببین... صف کشیده اند در هذیانِ دیدن تو!!

قلب من می سوزد!!...

تب می کنی در من... و چشم هایم 

شور می شود!

باد اشکهایم را می برد!!

می دانی ...

چقدر منتظر ماندم برای شنیدن صدای آمدنت!!

کنار جاده ای که تنها "رفتن" را از حفظ بود...

باد گوشهایم را می برد!

من، اینجا 

روبروی کاغذهای خط خورده... و نامِ تو 

و یک جهان حرف های ناگفته 

و لبخندی که دیگر ازآنِ من نیست، 

رو به سوی تو دارم!!

این راه، دیگر مرا به تو نمی رساند

این باد هم!!

راستی...

کجا بودی وقتی لحظه های مغرور من 

پشت سکوت تو ... تیر می کشیدند...؟!

کجا بودی وقتی

 تمامِ مسیرها را به شوق تو می پیمودم 

و به غیبت تو می رسیدم؟

دروغ است اگر نگویم؛ 

شفا یافتم وقتی 

از هجرت سکوت برگشتی

و آینه دوباره شکل مرا گرفت!!

و جهان، به موسیقی چشم های تو بدل شد...

زمینِ خشک خاطراتم، حاصلخیزِ وعده دیدارت گشت

و قلب بی گناهِ من...  

به شکلِ عجیبی امیدهای پنهانی اش را بیاد آورد!

اما... این باد...

فرصتی دوباره برای طوفان نیست!!

من... آن زمین بایر دیروزی نیستم 

که با هر واژه لبخندت، از رویا سرریز شوم 

و خوابِ هزار پروانه در شمعدانی های حسرت ببینم!

من، شعری هستم میان دست های حاصلخیزِ "او"

و اینبار هیچ داسی در جهان، نای درو کردنِ حالم را

ندارد!!

این باد... مرا می برد 

تا دیار تو...

و من با تکه لبخندی بی نظم...

نظمِ سکوت تو را بر هم می زنم!!

حالا یقین دارم دیدار تو، درد ندارد...

سحر که از راه رسد،

آخرین فانوسِ خیالت را خاموش می کنم...

-

این موهای سپید... این شمع های سوخته 

این قاب های خالی از تو...

عزای مختصری ست برای تشییع یک اشتباه...

باد، 

تو را می برد...


 
  
 
                                                                                                  پاییز ۹۲
 
جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ ساعت به قلم یلدا جعفری [ ]


 

   ...

 

به تار تنهایی ام دست نزن

من پیله ی سکوتی ژرفم

بی نوازش تو!!

و

آداب پروانه شدن را از یاد برده ام...

در من زخمهایی کاشته ای

که هیچ پروازی

به آزادی ام نمی انجامد...!!

 

     

 

                                                                                                   پاییز ۹۲

 

 

چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت به قلم یلدا جعفری [ ]


 
"هدیه"

یه یادگاری از یغما گلرویی...
کسی که ترانه ی امروز، عمقش رو مدیون واژه های حیرت انگیزش هست.

یغما این روزها مهمان اصفهانی های نازنینِ..
بهترینِ من گلاره، دوست پایدار لحظه های یلدا، برای من کتاب یغمارو با امضاش گرفته و عکسشو برام فرستاده..
لحظه ای که ناباورانه داشتم عکسو می دیدم، فراموشم نمی شه.
حس خیلی خوبی بود... تجربه این که ؛ یکی ترو تو خاطرش هر لحظه داره و تو اوج هیجان و خستگی حتی! فراموشت نمی کنه
خیلی وقت بود این توجه قشنگ رو از کسی نگرفته بودم...
شاید فقط گلاره می دونست که چقدر یغما برای عزیز و بزرگه
یغمای بزرگ، گلاره خیلی خیلی خوبم... نفسِ لحظه های بی نفسی... بخاطر این یادگاری زیبا ازتون ممنونم
با اینکه کم و کوچیکم، اما بزرگ دوستون دارم...



پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۲ ساعت به قلم یلدا جعفری [ ]