از کجا شروع کنم نمیدونم ... فقط اینو میدونم مدت زمان زیادی بین من و نوشتن و واگو کردن هرآنچه گذشت فاصله افتاده ... و همین کار منو سختتر میکنه .. دارم فکر میکنم به آخرین نوشته ها ... هرچند وقتی هم مینوشتم، موضوعش بیشتر شعر بود و دلی !

ولی اینبار میخوام مثل روالی که همیشه دوست داشتم اینجا دفتر خاطراتی باشه ... فقط از آنِ من و زندگیم .. یه دفتر که با سکوتش منو همراهی می کنه، برای ثبت صفحه صفحه فکر و زندگیم.

یه نگاه به این 10 سال اخیر زندگیم میکنم (آخه همین 10 سال، یه جورایی خطوط برجسته پرونده زندگی منو تشکیل میده و میشه گفت بولد شده ی افکارم همین چند سال هستند) میبینم خیلی وقتها، عین یه پرگار دور خودم چرخیدم ... فقط گاهی شعاع پرگار، کمی بزرگتر شده و البته خیلی زود باز به همون اندازه کوچک قبلی برگشته ... من هیچ کار خاصی تمام این 10 سال انجام ندادم و هیچ چیز چشمگیری به من، توو این همه مدت اضافه نشده .. واقعا چه کردم ؟ پس این سالها چطور بر مدار تکرار طی شد و من باهاش پیش رفتم؟

واقعا عجیبه .. خیلی وقتها تحت تأثیر جوی ، از خودم چند پله جلوتر پریدم و بعد که اون شوق و هیجان فروکش کرد ، به لاک مکدر خودم خزیدم و شدم همان آدم سابق که همراه روزمره هاست !! و از خودش هیچ ایده ای نداره و فقط پیش میره ... خیلی تلخه ، اما حقیقت همینه !

از دست یلدای وجودم ناراحتم ... از دست استخونهام و یک خروار گوشتی که وصله شد به وجودم و جسمم شکل گرفت، از ذره ذره ی اراده ای که هرگز به کار نگرفتمش ... و از فکرهایی که به بیداری نرسیده، در خواب وکسالت کز کرد و فراموش شد ... غمگینم !!!

ما آدمها اغلب از آنچه در مورد خود و آیندمون در تصوراتمون میگذره ، دور و غریبیم !!

و این روزها این غربت برای من دوردست ترین نقطه ی جهان است ...

 



چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۴ | | یلدا ج |
مطالب قدیمی تر