۱.
باورم نمی شود!
تو... تنها سرباز این نبرد،
بدون پرچم و کلاهخود
فاتحِ تمام من باشی!
حالا...
قطعه های گمنامِ قلب من
زیر ساقه های حماسه ی تو،
شناس می شود!!
می خورم به اسم تو...
مرا به دیگری نباز،
فرماندهِ تمامِ من!
۲.
بی کسی که بود،
نمایشی از من؟!
که رنگ باخت چنین
وقتی تو،
جهان مفرد مرا
در آینه های صادق،
به فصل جفت گیری تنهاترین قلب دعوت کردی...
بهار ۹۲

سه شنبه دهم اردیبهشت 1392
ساعت
به قلم
یلدا جعفری
[
]
برای خودم هم جای سوال که چطور تونستم این همه مدت
از وبلاگ و دوستانم دور باشم...
راست هست که میگن "سر یه فرصت مناسب" زمانی ست
که هیچگاه فرا نمی رسد!!
منتظر هیچ زمان دیگه ای نیستم!!
چون همین "حالا" بهترین زمان برای بودن!
پس...
بعد از یک هجرت طولانی!! سلام...
سه شنبه هشتم اسفند 1391
ساعت
به قلم
یلدا جعفری
[
]
"تازه تر"
حرفی تازه تر بگو
با من که در کهنگی این روزگار
بالا و پایین می روم
و ذرات زندگی ام،
در لحظه های بی هراس حل می شوند!
بر فراز امروز بایست
و سکوت شب را، با ستاره هاشور بزن!
از ماه بگو
من، کویرِ سخن های ناشنیده ام...!

بهار90
سه شنبه سی ام آبان 1391
ساعت
به قلم
یلدا جعفری
[
]
"من می روم، بمان"
وقتی من آمدم، او منتظر نبود
آن آشنای دی، با من غریبه بود
وقتی من آمدم... چشمش سحر نداشت
انگار او ز من، هرگز خبر نداشت
من خسته از غبار، در راهِ او شدم
با من سفر نخواست، همراه او شدم
او دل بریده بود، من بسته دل به او
لغزیده بر فریب، کو مردِ من...بگو!
از بغض و آه من، آیینه هم گریست
بعد از سقوط من... در قلب تو که زیست؟
کو آن نگاه و تب؟ کو التهاب تو؟
تصویر او دوید... در قابِ خواب تو!
من شعله می کشم ای مرد پر غرور
با من غریبه ای، با "او" پر از عبور
مُهری به لب ولی، داغی به دل عیان
دار است شهر تو، "من می روم، بمان"!!

پاییز۹۰
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391
ساعت
به قلم
یلدا جعفری
[
]